سعدى
119
بوستان ( فارسى )
نه آيين عقلست و راى و خرد * كه دانا فريب مشعبد خرد پس كار خويش آنكه عاقل نشست * زبان بدانديش بر خود ببست تو نيكوروش باش تا بدسگال * نيابد به نقص تو گفتن مجال چو دشوارت آمد ز دشمن سخن * نگر تا چه عيبت گرفت آن مكن 2510 جز آنكس ندانم نكوگوى من * كه روشن كند بر من آهوى من حكايت كسى « 1 » مشكلى برد پيش على * مگر مشكلش را كند منجلى امير عدو بند كشور « 2 » گشاى * جوابش بگفت از سر علم و راى شنيدم كه شخصى در آن انجمن * بگفتا چنين نيست يا با الحسن نرنجيد ازو حيدر نامجوى * بگفت ار تو دانى ازين به بگوى 2515 بگفت آنچه دانست و بايسته « 3 » گفت * به گل چشمه خور نشايد نهفت پسنديد از او شاه مردان جواب * كه من بر خطا بودم او بر صواب به از ما سخنگوى « 4 » دانا يكيست * كه بالاتر از علم او علم نيست گر امروز بودى خداوند جاه * نكردى خود از كبر در وى نگاه بدر كردى از بارگه حاجبش * فرو كوفتندى بنا واجبش 2520 كه منبعد بىآبرويى مكن * ادب نيست پيش بزرگان سخن يكى را كه پندار در سر بود * مپندار هرگز كه حق بشنود ز علمش ملال آيد از وعظ ننگ * شقايق بباران نرويد ز سنگ گرت درّ درياى فضلست خيز * بتذكير در پاى درويش ريز نبينى كه از خاك افتاده خوار * برويد گل و بشكفد نوبهار « 5 » 2525 مريز اى حكيم آستينهاى در * چو مىبينى از خويشتن خواجه پر به چشم كسان در نيايد كسى * كه از خود بزرگى نمايد بسى مگو تا بگويند شكرت هزار * چو خود گفتى از كس توقع مدار
--> ( 1 ) . يكى . ( 2 ) . مشكل . ( 3 ) . پاكيزه . ( 4 ) . سخندان . به از من سخن گفت و . ( 5 ) . در بعضى از نسخ اين بيت نيست .